تبليغاتX
شب روی شهرهای دور
Click to view full size image

با خود می اندیشم که
ایا عشق توضیح تمامیت وجود است ؟
ایا عشق مرکز ثقل حقیقت است؟
سالها میپنداشتم که حقیقت مرکز ثقل عشق است.
و شک ندارم که چنین است
اما عشق که خود مرکز ثقل است
که خود همه ی هستیست
حقیقت نیز هست
اما عشق و مهربانی یکی نیستند
عشق یگانگی ست
خلیل یکبار گفت : من امروز نوشتم که عشق میگوید " تو خویشتن ، خویشم ، هستی"
پس عشق مهربانی و یاری نیست
عشق قسمت کردن است
تفاهم است
ازادی ست
پاسخ است
بودن است.

ماری هاسکل / معشوقه ی خلیل جبران
یادداشت های روزانه /  ۹  نوامبر ۱۹۱۲ نیویورک

 

* و به حقیقت نیز عشق و مهربانی یکی نیستند.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:49 توسط سورمه |

Click to view full size image

کشیدن چهره با ان همه خطوط ریز و درشت، که اگر در انحنای هر کدام بلرزی و درجه ای دستت خطا رود میشود صورتکی دیگر، برجسته کردن لبها در صفحه ی کاغذ ، کندن چشمها ، نشان دادن حجم بینی و گونه ها ، انحنای اندامها ،همه و همه اینقدر مشکل نیست که منتقل کردن تمام احساس با این خطوطی که ادمک مینامندش. نه اسکیس است نه طراحی اندام...اما هر انچه را که نیاز داری نگاه چشمها ، ژست لبها ، مود ابروها ، باز یا بسته بودن پره های بینی ، رقص اندامها به تو بگویند ،ساده تر و زیرکانه تر از هر چیره دستی تفهیمت میکنند.

*این یک لینک جالب بود که خیلی وقت پیش در بلاگ این دوست پیدا کرده بودم . شامل معرفی ۱۰۰ کتاب خواندنی که گروهی از بلاگرها اقدام به تهیه ی لیست کرده بودند.

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:56 توسط سورمه |

 Click to view full size image

 پر از استرسم. نه از نشدن و نرسیدن ، که از پیدا نکردن .نه ،نباید مثل خیل ادم در لحظه بمانم.باید ترسیم کنم.زندگی ترسیم کردنی ایست.ایمان اورده ام که زندگی هر چه باشد پیدا کردنی نیست. انچه که میابی همان است که ترسیمش کرده ای و در کائنات رهایش کرده ای.وقتی دامنه ی انتخاب گسترده است ، میمانی که کدام ؟! اینقدر لفتش میدهی که از لذت زندگی، چیزی جز لذت غرق شدن در طیف فرجه ها به تو دست نمیدهند.و انان را موفق مینامی که هوشمندانه برگزیده اند و لذت تجربه کردن و رسیدن را نیز از دست نداده اند.موفق ، چون زنده گانی کرده اند. و انان که در لحظه میمانند ، زنده مانی...پس زندگی یعنی رفتن.وقتی بروی هستی.ایستایی مصادف خواهد بود با مرگ . میترسم در لحظه غرق شوم....

 * راضی نمیشوم . خانه ی من است.با هیچ کدام نمیشود ارامش را سر کشید. نه با سیاه ، نه با سفید ، نه با هیچ رنگی.خصوصا برای من سخت گیر....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 5:7 توسط سورمه |